September 17, 2014 - ، ساعت 05:58
 
 
گیســــو


صبح ساحل، اجتماعی _ گیسو دودل بود كه برود يا نه اما حس فضولي اش از كينه توزي اش قوي تر بود از همه اين ها هم گذشته با خودش فكر كرد من كه شوهر كردم و اون مرتيكه هم رفته شهر زن گرفته هرچي بوده تمام شده. آخرش هم گفته بود استغفرا... و قصد رفتن كرده بود. پسين تو ميدون ده همه جمع بودن گیسو هم با زينت خواهرش و چندتا دختر ديگه تو بالا خونه خاله صغرا كه رو به ميدون بود نشستن تا گوش كنن ببينن كمال چي ميگه.

 

گیسو دودل بود كه برود يا نه اما حس فضولي اش از كينه توزي اش قوي تر بود از همه اين ها هم گذشته با خودش فكر كرد من كه شوهر كردم و اون مرتيكه هم رفته شهر زن گرفته هرچي بوده تمام شده. آخرش هم گفته بود استغفرا... و قصد رفتن كرده بود. پسين تو ميدون ده همه جمع بودن گیسو هم با زينت خواهرش و چندتا دختر ديگه تو بالا خونه خاله صغرا كه رو به ميدون بود نشستن تا گوش كنن ببينن كمال چي ميگه.

 اون روز كمال هر چي گفت همه شنيدند الا گیسو كه داشت رجب رو با كمال مقايسه مي كرد و كت و شلوار سورمه اي كمال را با تومون و جامه رجب مقايسه مي كرد و مي گفت دو سال ديگه كه رجب پي گوسفند بره حتما از كمال سياه تر مي شه. صحبت ها كه تمام شد و همه رفتند سرخونه و زندگيشون گیسو مثل شمر ذي الجوشن شده بود و تير مي زدي خونش در نمي اومد رفت خونه از بد ماجرا رجب هم از چرا برگشته بود و نشسته بود پاي آتيش و داشت چاي مي خورد كه گیسو رسيد، همين كه گیسو رسيد تو حياط مش رجب اومد كه جلوي پاي گیسو بلند بشه دستش خورد به غلفي آب گوشت روي تش و همه اش ريخت و تش گُر گرفت و خاموش شد. گیسو شده بود مثل نخودهاي روي آتيش كه داشتن بال و پايين مي پريدن.  مش رجب كه فهميد هوا پسه خودش رو عقب كشيد و تصميم گرفت لام تا كام حرف نزنه تا قضيه فيصله پيدا كنه اما گیسو كه دلش از جاي ديگه پر بود چشمش رو بست و دهنش رو باز كرد و شروع كرد به جير جير كردن. سر و صداي گیسو همه همسايه ها رو كشيد به حياط خونه مش رجب. اما از مادرزاده نشده بود كسي كه دهن به دهن گیسو بگذاره. فحش هاي گیسو به خاطر فوت مش رمضون حول و حوش سر ننه مش رجب مي چرخيد تا اين كه نمي دونم كدام از خدا بي خبري گفت مش رجب چه گناهي كرده كه شوهر تو شده. گیسو شد مثل عقرب زخم خورده واردو جمعيت داشت حساب كار دستش مي آمد كه الان قيامت مي شود كه گیسو دراومد گفت مش رجب تقصير نكرده شوهر من شده من تقصير كردم كه وكيل مملكت رو به چوپوني مثل اين بابامرده ترجيح دادم. مش رجب حركت كرد كه دندان هاي گیسو را توي دهنش بريزد كه جمعيت رجب را گرفتند. رجب كه نمي توانست مرده تو گور در آوردن گیسو را ببيند برگشت و قصد كرد برود سر ده، سر آغل گوسفنداش. اما گیسو دم در حياط وايساده بود. برگشت از راه پله قصد پشت بام كرد تا از پشت بام برود كه سريع تر هم برسد و نخواهد كل كوچه را دور بزند كه گیسو گفت برو عُرضه كه نداري سر و سامان به زندگي بدي فقط بلدي مثل بابات چوپوني مردمُ بكني و بس. مش رجب كه بالاي پشت بام اين كلمات سنگين را شنيد  برگشت و رو به گیسو و همه جمعيت حاضر در حياط گفت نامردم اگه همين امشب از ده پايين ملا نيارم طلاقت ندم تا بري زن هر كي كه خواستي بشي. حالا ديگر مش رجب كار را تمام شده ديد و تمام عقده هاي ده ساله اش را روي پشت بام از فاصله دور خالي كرد انگار هنوز از گیسو مي ترسيد. گیسو كه توي عمرش پاچه هر كسي را گرفته بود و در امان بود حركت كرد به سمت پشت بام اما وقتي رسيد رجب رفته بود دنبال ملا. مش رجب مثل شيرزخمي كه از دست شكارچي فرار مي كند تند و تند راه مي رفت و به خودش ميگفت كه حالا زن بوده غلطي كرده نبايد سر هر دعوا و مرافعه اي قصد ملا و طلاق كني اما ديگر دير شده بود و طلاق و ملا تنها راه گیسو و رجب بود مخصوصا حالا كه رقيب از دور خارج شده هر چند وارد گود نشده اما حرفش براي رجب سنگين و غيرقابل تحمل بود. رجب هر چقدر كه بيشتر راه مي رفت آرام تر مي شد از ده كه خارج شد، كم كم داشت دنبال بهانه اي مي گشت براي برگشت و رضا كردن دل گیسویش كه مي خواست دنيا نباشد اما گیسو با فحش هايش باشد. رجب سرش را انداخته بود پايين و داشت مي رفت كه سياهي از كنارش رد شد رجب حتي سرش را هم بالا نكرد كه صدايي آشنا گفت: هوي پسر خدا بيامرز! كجا با اين عجله رجب. كو سلامت بابا؟  سيد خالوی رجب بود. رجب سرش را بالا كرد و گفت خالو يكسره اش كردم. يكسره. سيد هراسان پرسيد دختر مردم را كشتي رجب. رجب سريع گفت نه به خدا گور به گوري داد جوابش دادم و گفتم نامردم اگر امشب ملا نيارم و طلاقت ندم.  سيد دستي به ريش هاي سفيدش كشيد و گفت بيا بريم، گیسو دختر خوبيه، اگر هم نامرامي مي كنه مي دوني كه چي مي گم رجب؟ بيا بشين عصبانيتت كه فروكش كرد مي ريم با هم درستش مي كنيم. سيد و رجب نشستند روي تخته سنگي و سيد شروع كرد به صحبت كردن از قول بدرالسّادات دخترش كه هم مكتبي بچگي هاي گیسو بوده و تعريف هاي گیسو از عشق و عاشقي گیسو با رجب كه كاري به حرف يك من غاز مردم نداشته باش. مردم بيكارند و احمق؛ حرف مي زنند و حرف در مي آورند. گیسو از بچگي دلش پيش تو گير بوده عشق كمال هم زودگذر بوده. صحبت هاي سيد گل از گل رجب باز كرده بود كه حسنعلي پسر همسايه رجب با قاطرش از راه رسيد و گفت نشسته اي رجب كه زنت از بام به زمين افتاده طبيب آورده اند اما تو هم بيا.  رجب انگار نه انگار كه سيد حرف مي زد بلند شد و با دو برگشت به سمت ده. توي مسير حسنعلي هر كاري كرد رجب سوار قاطر نشد كه نشد انگار اصلا گوش هاي رجب كار نمي كرد رجب فقط مي دويد.

آفتاب كاملا نشسته بود كه رجب رسيد ده و سريع رفت سر منزل خودش حياط خونه رجب محشر كبرايي شده بود رجب همين كه گیسو را ديد انگار بچه هاي كتك خورده زد زير گريه و در لابه لاي هق هق هايش گاه مي گفت غلط كردم گیسوم هر چه تو بگويي. گیسو كه از سر و رويش خون مي چكيد و توي بغل ننه سكينه خوابيده بود، كم رمق گريه كرد و گفت خدا شاهده رجب تمام عمرم تويي، غير از تو كسي ندارم اگه اجاقمون كور نبود مثل سگ پاچه نمي گرفتم. خیلی می خوامت رجب. انگار هيچ كس از بين پنجاه شصت نفري كه بودند نبودند كه گیسو تمام حرف هاي دلش را زد و رجب هم زار زار گريه مي كرد ننه سكينه هم دستمال روي سر گیسو را محكم گرفته بود كه خون فوران نكند اما كار از كار گذشته بود صداي حرف هاي گیسو لحظه به لحظه كمرنگ تر و ضعيف تر مي شد و گريه هاي مش رجب بيشتر. آخر هم همين كه رجب پيشاني گیسو را بوسيد خنده اي روي لب گیسو نشست و چشم هايش را بست همان شب گیسو مُرد و داغ ونگ ونگ بچه گیسو روي دل رجب براي هميشه ماند.



ارسال شده: ساعت: 8:44

کلمات کلیدی: كينه توزي ، محشر كبرايي ، گیسو

برچسب‌ها: اجتماع